تبليغاتX
شــبنم عشـــق
دوستت دارم بخدا .. تنهام نزار اشکامو ببین... تنهام نزار بیا پیشم بشین.. من بی تو میمیرم ...

ديرگاهيست که تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

 باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئينه ز من با خبر است

 که اسير شب يلدا شده ام

من که بي تاب شقايق بودم

 همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنيد

 تا نبينم که چه تنها شده ام . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

   گفتم خسته ام

   گفتی هرگز از رحمت خدا نا امید نباش

                                                                    ((   سوره زمر  آیه 53  ))

 

   گفتم کسی را ندارم

   گفتی از رگ گردن به تو نزدیکترم

                                                                    ((   سوره ق  آیه 16  ))

 

   گفتم ولی انگار مرا فراموش کرده ای

   گفتی مرا یادکنید تا شما را یاد کنم

                                                                     (( سوره بقره  آیه 152))

 

   گفتم تا کی باید صبر کنم

   گفتی و تو چه می دانی شاید آن ساعت بسیار نزدیک باشد

                                                                    ((سوره احزاب آیه 63  ))

 

   گفتم دلم گرفته

   گفتی باید به فضل و رحمت خدا شادمان شوی  

                                                                    ((سوره یونس  آیه 58))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

بازم ببار اي آسمون ٬ شايد منم گريه كنم


بغض سكوت و بشكنم ٬ اشكم به تو هديه كنم


نگاه نكن كه ساكتم ٬ دلم اسير سايه هاست


نگاه خسته مو ببين ٬ كه لبريز از گلايه هاست


كوير خشك گونه ام ٬ اشكي به روي خود نديد


لبانم ز خنده دور شدن ٬ هيشكي كلامي نشنيد


يه عمره غم توی دلم ٬ نشسته و بيرون نميره


لباي بي خنده ی من ٬ تو حسرت و غم مي ميره


رفت و منو تنها گذاشت


روزو شبا ٬ منو به بازي ميگيرن


ستاره هاي نقره اي ٬ تو دست ابرا اسيرن


اي آسمون تو هم ببار ٬ شايد يه كم سبك بشي


نگاه به بغض من نكن ٬ نگو به زودي پير ميشي


ديگه گذشت از منو دل ٬ شكوفه ها منتظرن


دشتاي سبز دل  تو ٬ يه عمريه كه باريدن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

قرارمون بود که بشی چشم و چراغم چی شد؟

 

این روزا حتی نمیای دیگه سراغم چی شد؟

 

خیلی سرت شلوغ شده خیلی خاطرخواه داری

 

با بی محلی ات می کنی تو نقره داغم چی شد؟

 

سر به هوایی نکن اشکمو جاری نکن

 

 سر به سر من نذار باز بی وفایی نکن

 

چی شد عزیزی که برات امید و تکیه گاه بود

 

تنها دلیل بودن این دل بی پناه بود

 

غریبه ها جای منو توی دلت گرفتن

 

همسفرم عشق تو هم رفیق نیمه راه بود

 

یه عشق ناب تو قلبمون مشغول طنازی بود

 

خدا هم از بودن ما با هم دیگه راضی بود

 

چه ساده من دل به توی سربه هوا سپردم

 

نفهمیدم که عاشقی برای تو بازی بود

 

من که هنوز مثل قدیم عاشق و چشم براتم

 

نگام کنی یا نکنی دیونه چشاتم

 

تو هم بیا یادی ازاین عشق قدیمی کن

 

نذار بمیرم این گوشه میان خاطراتم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

صدایم کن بهشت من

 

نگاهم کن سرشت من

 

چه شب هایی به یاد تو

 

نخوابیدم تو یادم کن

 

کنارم باش  صدای تو

 

نوازش کرد وجود من

 

صدایم کن نگاهم کن

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.

 نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد. نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌

مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. پروانگي‌ را يادم‌

مي‌دهي؟ دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌. من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. اول قصه

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان.

قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا.

قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.

قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او. قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه،

قصه‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن.

قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز ...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از

بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن. پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

نیمکت خیس و

لباس خیس و

چشمای خیس و

گیتار خیس و

 آوازی از عشق براتو خوندم

زیر بارون پیش تو موندم

سرت رو شونه ام در گوشم

گفتی دیونه ام با تو می مونم

دستت تو دستم  چشمم تو چشمات  

به من میگفتی شیرینه حرفات

پیش تو موندم شب و روندم

آفتاب در اومد هنوز می خوندم

نیمکت داغ و

لباس داغ و

یه عشق داغ و

گیتار داغ و

آوازی از عشق براتو خوندم

زیر آفتاب پیش تو موندم

سرت رو زانو م خیلی آروم  گریه می کردی مثل بارون

با تو نشتم گریه کردم خیلی آروم  مثل بارون

پیش تو موندم خورشید روندم

 دم غروب شد  هنوز می خوندم

پیش تو موندم خورشید روندم

یه باد وحشی  هنوز می خوندم

یه باد وحشی

نیمکت خاکی

لباس خاکی

یه عشق خاکی

گیتار خاکی

آوازی از عشق برات و خوندم

 زیر طوفان  پیش تو موندم

سرت رو شونه ام در گوشم

گفتی دیونه ام با تو می مونم

دستت تو دستم  چشمم تو چشمات    

به من میگفتی شیرینه حرفات

پیش تو موندم طوفان روندم

بازم که شب شد هنوز می خوندم

پیش تو موندم طوفان روندم

یه عمر گذشت هنوز می خوندم

یه عمر گذشت

نیمکت پیر

لباس پیر

یه عشق پیر

گیتار پیر

آوازی از عشق برات و خوندم

یه عمر گذشت پیش تو موندم

سرت رو زانو م خیلی آروم  گریه می کردی مثل بارون

با تو نشتم گریه کردم مثل همیشه مثل بارون

بازم که شب شد

من تو اینجا

هنوز نشستیم دو تایی تنها

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

تو سینه این  دل من میخواد آتیش بگیره

 

 مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره

 

یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

 

رگ خواب یارمنو رقیب من میدونه

 

اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره

 

حسودی رو می آره دلم آتیش میگیره 

 

میترسم حرفای خوبی تو گوشش بخونه

 

می ترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه 

 

وای دارم آتیش میگیرم دیگه از غصه وغم  دلم میخواد بمیرم

 

وای اگه برگرده پیشم براش پروانه میشم  ازش جدا نمیشم

 

نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه

 

نمیدونه روی کدوم شاخه باید بمونه

 

یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

 

رگ خواب یارمنو رقیب من میدونه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط فاطمه | 

 

جاده، جاده می دود، چشمهای من هنوز

 

بوی مهربان کيست در صدای من هنوز؟

 

جاده خسته شد، نشست. من هنوز می دوم

 

سنگ گريه می کند زير پای من هنوز

 

زخم، زخم، زخم، زخم، داغ، داغ، داغ،داغ

 

مانده از هر آن چه هست، اين برای من هنوز

 

با ملال زيستم، وه چه کال زيستم!

 

خسته ام، شکسته ام، ای خدای من هنوز

 

خالی از پرنده ام، چون درخت در کوير

 

مانده روی دوش چشم، های های من هنوز

 

دست من نمی رسد تا صدا کنم ترا

 

لرزشی مدام هست در صدای من هنوز

 

جاده جاده رفته ام، تا غروب های دور

 

شوق رفتن است باز، در عصای من هنوز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 

 

گفتگو با خدا

 

  خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

 

 خدا گفت

 

  پس مي خواهي با من گفتگو کني

 

گفتم اگر وقت داشته باشيد



 خدا لبخند زد

 

وقت من ابدي است

 

  چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي

 

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟

 

 خدا پاسخ داد :

 

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند

 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

 

حسرت دوران کودکي را مي خورند

 

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

 

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

 

اينکه با نگراني نسبت به آينده

 

زمان حال را فراموش مي کنند

 

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

 

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد

 

و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند

 

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

 

و مدتي هر دو ساکت مانديم

 

بعد پرسيدم

 

به عنوان خالق انسانها

 

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند

 

خداوند با لبخند پاسخ داد :

 

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

 

اما مي توان محبوب ديگران شد

 

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

 

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد

 

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد

 

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که


دوستشان داريم ايجاد کنيم

 

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد

 

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

 

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند

 

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند

 

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند

 

اما آن را متفاوت ببينند

 

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند

 

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

 

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

 

همیشه ........

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
حرفهاي دلتنگي
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟


پيوندهاي روزانه
عاشق دل شکسته (نیما)
آرشيو پيوندهاي روزانه
خاطره هاي پاييزي
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
باغ آلاله ها
ماه و مهتاب(امیر)
دختر ایران زمین(عاطفه)
ماه من(پیشی طلایی)
ما دوتا مسافر پیچ خم جاده ی عشقیم(من و اون)
شبنم عشق ( از دیار آشنا )
كوهستان صورتي (محمد)
راز بنهفته در دل (مرزبان)
پادشاه گلهای رز ( رزسفید)
مردی از لارستان ( سینا)
کلبه تنهایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
Image and video hosting by TinyPic

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس